بـِ
اولین بار ٩ شب "بیوتن" را دست گرفتم و تا ٩ صبح یکسره خواندم و تمامش کردم. یادم هست چقدر بهم ریخته بودم در آن سکوت و تاریکى دیوانه کننده ى نصف شب، که حال غریب ارمیا را براى تو چند برابر مى کرد. دلت مى خواست به جایش زار بزنى. چرا به جایش؟! اصلا براى خودت که انگارى داشتى خودت را مى خواندى؛ خودمان